من آفتابم و دنیا شب
سینا علی محمدی
تابستان سال 78 برای من تابستان گرم اما دلپذیری بود از پذیرفته شدن دانشگاه آن هم از نوع دولتی و سراسری اش که بگذریم آشنایی با شاعر ، منتقد و مترجم نام آشنای هم روزگارمان ضیاء الدین ترابی بسیار ارزشمند و به یاد ماندنی بود.
روزی که در پارک شفق و بر در ورودی فرهنگسرای دانشجو با پارچه ای بزرگ چنین نوشته بودند : کارگاه شعر با حضور ضیاء الدین ترابی و من که تا به آن روز تنها نام ترابی و آثاری همچون سهرابی دیگر ، نیمایی دیگر و... را شنیده بودم کنجکاو شدم تا از نزدیک با او آشنا شوم .
واقعیت این است استاد ترابی در برخورد اول به دلایل مختلف از جمله صراحت کلامی که دارد شاید آدم جذابی به نظر نرسد اما هنگامی که پای صحبت هایش و نگاهی که به ادبیات دارد می نشینی خیلی زود در می یابی که در برخورد اول اشتباه کرده ای.
همیشه شنیده ام که دوستان درباره ارادت من به ترابی در گوشه و کنار صحبت می کنند و دلیل این ارادت را می پرسند یا هنگامی که من از حضور ترابی در جشنواره یا داوری جایزه ای دفاع می کنم باز هم این سوال را تکرار می کنند و من برای اولین بار در این یادداشت نکته ای را اعتراف و تاکید می کنم :
من به عنوان کسی که خود اهل شعر و رسانه است و با شاعران بسیاری از جریان ها و نسل های مختلف در ارتباط است به صراحت می گویم که ترابی تنها کسی است که به صورت جدی شعر جوان ما را مطالعه می کند و امکان ندارد شاعر جوانی در کارگاه یا در حضور وی شعری بخواند و ترابی بی تفاوت آن را بشنود و از کنارش بگذرد و یا اگر شاعر جوان گمنامی کتابش را برای او بفرستد امکان ندارد پاسخی مبسوط از او دریافت نکند چرا که ترابی دغدغه « شعر » را دارد نه نان و نامی که از راه شعر بسیاری در جستجوی آن هستند و به این نکته اضافه کنید توان بالایی که ترابی در شناخت شعر و استعداد های جوان دارد. بسیاری از کسانی که خود در شعر امروز در جایگاه مناسبی قرار دارند همچون رضا چایچی یا مرحوم نازنین نظام شهیدی از کارگاه ترابی شناخته و معرفی شدند و خود من هنوز هم که هنوز است نتوانسته ام از تاثیر نگاه و زبان شعری ترابی خارج شوم.
نکته دیگری که می توانم بگویم این است که بسیاری از شاعران هم سن و سال ترابی را وقتی نگاه می کنم به نوعی در حال تکرار اعتبار و شعرشان هستند و سال هاست که دیگر در نقطه ای ( بالا یا پایین ) ثابت مانده اند اما با این که ترابی آرام آرام وارد دهه هفتم زندگی خود می شود همچنان پرکار است و شعرهایی پویا و سرشار از فضاهای نو و متفاوت می سراید گویی که تازه در این سن شروع به شعر گفتن کرده است کافی است شعر زیر را با هم بخوانیم :
صدا از استخوانهاي من بود
و چرخهاي گاري كه ميرفت تا با صداي له شده
تمام گورستان را دور بزند
و برگردد درست وسط همين ميدان بارش را خالي كند
اسبش را بفرستد بالا تا تماشايم كنند كه شاعرم
سلطان اگر ميدانست دمش را ميگذاشت روي كولش
و ميرفت پشت گورستانها خودش را سر به نيست ميكرد
دلقك بيچاره ميخواست مرا سبك كند
اصلا كسي كه عرضة صله دادن ندارد غلط ميكند خواب سلطنت ببيند
به همين سادگي كه نميشود رفت و هندوستاني را بار كرد و آورد خانه و نم هم پس نداد
سي سال كه هيچ
اگر سيصد سال هم صداي استخوانهايم را در ميآوردم
باز ميگفت كم است
يادنامة گذشتگان را كه خواندهاي
پُر است از همين تاجهاي پوسيده
به خاطر چشمهاي سياه تو نبود اگر
نه شعري ميسرودم/ و نه صلهاي ميخواستم
گفته بودم كه صدا از استخوانهاي لهشدة من
و چرخهاي گاري بود/ ولي نه سلطان شنيده بود
و نه وقايعنگاران قلم به مزد
و شعر يعني همين.
شعری که در بالا خواندید از مجموعه " از نام های حک شده بر سنگ " اثر ضیائ الدین ترابی بود که در ادامه این مطلب و به بهانه این ویژه نامه نگاهی کوتاه به این مجموعه خواهم داشت.
***
به همان اندازه كه وقوع زلزله، دلايل و رخدادهاي پيرامون آن پوشيده و پنهان مانده است شعر و چيستي و چگونگياش نيز با همة صحبتها، تعاريف، مقالات و مانيفستهاي گوناگون در پشت پردهاي از ابهام نهفته است.
...نه اُكاليپتوس
نه كاكتوس
تنها گل ختمي ميداند
جهان وقتي بيمار ميشود
سرفهاش ميگيرد
غارنشينان پابرهنه را بالا ميآورد
و غارنشينان در خيابانهاي ويران قدم ميزنند
اهرام مصر را با انگشت جابهجا ميكنند
تخت جمشيد را
و تخت سليمان را
و زلزله آغاز مي شود...
شعر زلزلهاي است كه از اعماق ذهن شاعر آغاز ميشود و اگر بر اين باور باشيم كه زلزله به واسطة تغييراتي در لايههاي زيرين و ناپيداي زمين اتفاق ميافتد اين تغييرات را در لايههاي دروني شعر و ذهن شاعر ميتوان رديابي كرد.
به همان اندازه كه وقوع زلزله، دلايل و رخدادهاي پيرامون آن پوشيده و پنهان مانده است شعر و چيستي و چگونگياش نيز با همة صحبتها، تعاريف، مقالات و مانيفستهاي گوناگون در پشت پردهاي از ابهام نهفته است.
نيما ميگويد: «آن چيزي كه عميق است، مبهم است، كنه اشياء جز ابهام چيزي نيست جولانگاهي كه براي هنرمند هست همين وسعت است.»
مجموعة از نامهاي حكشده بر سنگ مجموعه ای است از شعرهای ضیاء الدین ترابی كه در سه دفتر تحت عناوين با چشمهاي بسته، از نامهاي حك شده بر سنگ و در سكوت صدا توسط نشر سورة مهر منتشر شده است
در این مجموعه ما با فضايي مهآلود و مبهم و البته لذتبخش روبهرو ميشويم. شاعر دائماً به درون خود نقب ميزند در حاليكه پيوسته به بيرون نگاه ميكند در واقع قصد دارد با عبور از گذرگاهها و دهليزهاي پنهان و پايانناپذير ميان دنياي تودرتوي دروني خود و دنياي پيرامونش ايجاد يك ارتباط هنري كند:
در انتهاي خاطرههايم دهليزي است
تو در تو
در قابي بر ديوار
و من كه عاشق بوده است...
فارغ از بحثهاي متداول و پيچيدة فرمي بايد بپذيريم كه در دو دهة اخير (خاصه دهة هفتاد) يكي از شاخصههاي مهمي كه شاعران هميشه در شعرهايشان بر آن تكيه كردهاند فرم شعر است و به تعبيري بسيارند كساني كه شعريت يك اثر را در فرم شعر دنبال ميكنند؛ با نگاهي دقيق به شعرهای ترابی ميتوان تشخيص داد كه بارزترين تكنيكي كه شاعر براي ايجاد فرم براي اشعارش به كار گرفته تكنيك تكرار است، تكرار واژه، عبارت، حادثهاي در زبان و يا تصويري جذاب و دلنشين.
در تعداد اندكي از شعرهاي ترابی اين تكنيك در حد شكل سطحي و ابتدايي باقي ميماند و انتظارات ما را از فرم اصلاً برآورده نميكند. شكلي كه بايد از روابط ظريف و پيچيدة اجزا و عناصر شعر در كليت متن به وجود آيد و در نهايت منجر به ايجاد ساختاري مستحكم و منظم در شعر شود:
پيش از تمام آينهها اوست
پيش از تمام آينهها
آبها...
پيش از تمام باران اوست
پيش از تمام جنگل
دريا...
و گاهي اين تكنيك منجر به تشكيل فرم دايرهاي ميشود كه به جرات ميتوان گفت تعداد كثيري از شعرهاي ترابی از اين دست ميباشد؛ عدم تنوع فرم يكي از كاستيهايی است كه گريبانگير شاعر ميشود و خستگي زود هنگام مخاطب را در تورق شعرها به همراه دارد:
طبل ميزنيم
ماه مرده طبل ميزنيم
طبل ميزنيم
ماهوارهاي تمام شب
چرت ميزند
بيهراس طبلهايمان
توي آسمان
...
طبل ميزنيم
ماه مرده طبل ميزنيم
همان طور كه مشاهده ميشود شاعر با تكرار سطر آغازين در انتهاي شعر حالت دوراني در شعر پديد ميآورد؛ يك فضاي دنبالهدار كه مهمترين هدفش دعوت از مخاطب براي باز خواني مجدد شعر است.
اما ترابی در بعضي از اشعارش با حركتي آگاهانه و از هم آميختگي فرم ساده و دايرهاي به گونهاي از فرم دست مييابد كه حد كمال فرم شعري است:
انگشت كه ميگذارم
بر پيشخوان جهان
سار از درخت ميپرد و
روباه
از پشت بوتههاي گون
انگار
من آفتابم و
دنيا شب
در شعر بالا فرم از دل روابط درون متن نمايان ميشود اينجا ديگر فرم تنها وسيلهاي براي تاكيد و برجستهسازي سطر، حادثه و يا اتفاق خاصي نيست و به سختي ميتوان ميان فرم و ساختار تمايز قايل شد؛ چرا كه در اين شعرما شاهد ارتباط تنگاتنگ و عميق بين اجزا، عناصر، تصويرها و فضاهاي شعر هستيم در واقع بهترين شعرها را در اين گروه بايد قرار داد شعرهايي مثل رود، سكه، آشوب، شعر و...
***
تا اين لحظه كه اين سطرها را مينويسم شايد به اندازة كلمات اين يادداشت تعاريف مختلف و گوناگون از شعر ارائه شده باشد و البته با اين وجود هنوز هم معيار مشخص و تعريف شدهاي براي مرزبندي شعر از ناشعر وجود ندارد. اما اگر نگرشي جدي و موشكافانه بر تمام تعاريف داشته باشيم ملاحظه ميشود كه تكيه بر زبان فصل مشترك همة تعاريف و تماشاهاي مختلف است:
«شعر حادثهاي است كه در زبان روي ميدهد و در حقيقت گويندة شعر با شعر خود عملي در زبان انجام ميدهد»
«شعر بيرون زبان قابل تصور نيست و هر چه هست تغييراتي است كه در زبان روي ميدهد.»
«شعر پهنه و گسترة زبان را پاس ميدارد»
«شعر حادثهاي است كه در جهان روي ميدهد و همچون هر آنچه كه در جهان روي ميدهد در زبان باز ميتابد زيرا زبان آينه جهان است»
حتي خود ترابي نيز در مقدمهاي كه در ابتداي كتاب نوشته بر اين كه شعر در زبان اتفاق ميافتد تاكيد ميكند:
«... به هر حال شعر اتفاقي است كه در زبان ميافتد و متني است كه با خواننده و مخاطب شكل نهايي خود را باز مي يابد ...»
هنگامي كه اين جمله را از ترابي ميخوانيم با توجه به پيشفرض و پيشذهنيتي كه مؤلف كتاب بر آن تأكيد كرده احساس ميكنيم كه بايد شعريت آثار را در زبان شعري او جستوجو كنيم اما پس از خوانش كتاب با شعرهايي مواجه ميشويم كه نه تنها تكيه و تأكيد آن بر زبان نيست بلكه در ذهن ترابي اتفاق افتاده است:
فربه نميشود اين اسب سر به زير
هر چند ميخورد
هي راه ميرود
اما
هرگز نميرسد جايي
بسته است دور دايره
بسته است چشم اسب
با چشمهاي بسته
در جا به دور خود ميچرخد
مانند من
تا مرگ
تا لحظهاي كه ميچرخد
اين چرخ
در شعرهايي از اين دست مخاطب پيش از آنكه مجذوب و درگير زبان شعري شاعر شود به واسطة انديشه، تفكر و تخيل شاعر متحير و سرگشته ميشود به كلام ديگر نوع خاص تماشا و جهانبيني شاعر است كه اين روايتها را به سمت شعريت پرتاب ميكند و اگر بخواهيم نقشي را بر عهدة زبان بگذاريم بايد به اجراي زباني و كلامي شاعر اشاره كنيم كه با زيركي خاص در اين آشفته بازار شعر معاصر كه شعرها جز زبان بازي دستاوردي براي مخاطب ندارد تنها با به تأخير انداختن معني و دوري جستن از عصيانهاي ضد معنايي و البته با عنایت به روابط قوي فرم و ساختار مخاطب را به همراهي و همدلي با شعرها دعوت ميكند.
از فروغ شروع شد
محمدرضا شالبافان
هشت سال است كه مي شناسمش . نيمه شعبان 78 به عنوان برگزيده ي شب شعري در حال و هواي انتظار كه توسط حوزه هنري اهواز برگزار شده بود ، كتاب « فروغي ديگر »ش را هديه گرفتم . كادو را كه باز كردم اخمهايم توي هم رفت .آن روز برايم فقط غزل عشق بود و شعر بود . و نه هر جور غزلي .
تازه قصد كرده بودم « تولدي ديگر » را دست بگيرم . اخوان و شاملو را هم كه اصلا درك نمي كردم . آن شب به كتاب فروغي ديگر ، نوشته ي ضياءالدين ترابي ، نگاهي انداختم اما احساس كردم با كتابهاي ديگري از اين گونه ، فرق دارد ، يك تفاوت محسوس . به ويژه ساختار مطلب آخر آن نگاهم را به خود جذب كرد . ميز گردي بود بين منتقدان چند نسل آن روزها .
اين موضوع علاقه ام را به حضور در ميزگردهاي نقد برانگيخت تا اينكه روزي درب كارگاهي را زدم كه مي دانستم او استاد آنجاست . دوستي داشتم كه پنج سال پيش در فرهنگسراي بانو با او آشنا شدم . او هم ترابي را دوست داشت و سبب شد تا ضياءالدين را ببينم .
اتاق برگزاري كارگاه ، كنار كتابخانه بيمارستان قلب رجايي بود . او به دعوت كانون شعر و ادب دانشگاه علوم پزشكي ايران ، ده جلسه در آنجا كارگاهي برقرار كرده بود با عنوان شعر . جلسه در كلاسي كاملا مدرسه اي برگزار شده بود و يك مرد جا افتاده شعر مي خواند . از بالاي عينك ، نيم نگاهي به من انداخت و رودكي را ادامه داد :
اي بخارا شاد باش و دير زي
مير ! زي تو ميهمان آيد همي
در همان جلسه ي اول به دو ويژگيش پي بردم . اول علاقه ي شديدش به نيما و شاملو و دوم اعتقادش به جوانترها بود . درست به خاطر ندارم كه از همان جلسه ي اول يا بعدي ، سوار فيات تر و فرضش شديم و تا جايي مي رساندمان .
امروز ، سه سالي مي شود كه در جلسات حلقه ي مركزي نقد شعر امروز حوزه هنري ، مي بينمش و هميشه هم حرفها و سوژه هاي جديد ، مهم و دشواري براي مطرح كردن دارد .
امروز مي دانم كه سلايقش با من و امثال من بسيار متفاوت است .
مهمترين ويژگي او اين است كه « عشق » در شعر را دغدغه اي سطحي مي داند و ديگر اينكه غزل را عاشقانه مي پسندد . ساختار گراست و شبه فلسفه ي پست مدرن را چندان بر نمي تابد . در شعر امروز و به قول خودش شعر جوانها ، زبان بازي را زيبا نمي بيند و معتقد است كه ساختار شعر از همه چيز مهم تر است .
اگر چه در بين غزلسرايان معاصر ، به غزل هاي همشهريش ـ منزوي ـ دلبسته است ، اما تقريبا غزل را بعد از نيما ، تفنني بي دليل مي داند .
حرف آخر اينكه ، ترابي به حق خود در شعر ، به خصوص شعر پس از انقلاب نرسيده است و از اين مساله بايد هم گله مند باشد . او نمي خواهد مترسك مزرعه شعر باشد ، او نقاش اين تابلوست :
همين چند پرنده را بكشم
مي روم سري به گندم زار بزنم
فقط حواست باشد
تا من برگردم
مواظب پرنده ها باشي
...
زنده ياد
سيد حسن حسيني
وقتي صحبت از شعر ضياءالدين ترابي مي شود ، نمي توان از نقد و نظر زنده ياد سيد حسن حسيني درباره ي شعرهاي ترابي چيزي نگفت و يادآور نشد ، كه سيد همواره از شعر ترابي به عنوان شعري مستقل ياد مي كرد ، شعري كه زبان خاص شاعر را دارد ، بي هيچ وامي به ديگران . شعري با جنم خاص كه ويژه ي اوست . و باز هم همين سيد بود كه در آخرين صحبتهايش از شعرهاي ضياءالدين ترابي ، در خانه هنرمندان موقع نقد و بررسي مجموعه شعر « از نام هاي حك شده بر سنگ » ضمن شمردن ويژگيهاي شعر ترابي ، به نحوشكني خاص او در شعر اشاره داشت و اين كه ترابي بر خلاف ديگران در شعر ، اول خبر گزاره را مي آورد و بعد مبتدا را ؛ يعني درست عكس روال طبيعي سخن و نيز روال روايتهاي شعري ديگران و اين را از خصوصيات شعر ترابي مي دانست و از ويژگيهاي ثابت و تمايز دهنده ي آن . كاش سيد حسن حسيني هنوز هم بود و هنوز هم شعرهاي نيمايي ترابي را شعر سپيد مي خواند و مي گفت او شاعري ست با جنم خاص در شعر .
كار مخاطره آميز
سيد احمد نادمي
نوشتن از کسی که خود از ديگران می نويسد کاری است مخاطره آميز. برای هم افق شدن با او، بايد از پرسونای نويسای او رها شد و رو در روی واقعيت نامکتوب او نشست. اما اگر اين ديگری، شاعری باشد چون ضياءالدين ترابی، اين مخاطره دلپذير خواهد بود.
ضياءالدين ترابی رمانتيکی است کنشمند. او مقدمه ای دارد در کتاب «در بی کرانه ی آبی» که در آن به ترسيم ترابی ِ شاعر نشسته است. «ترابی نوشته شده» ی آقای ترابی در اين مقدمه، شاعری است که
1- صريح و بی ادعاست
2- از تکرار و تقليد گريزان است
3- به چيزی جز زخم و عشق نمی انديشد
4- نقد را می پذيرد
5- نسبت به شعرهايش بی رحم است
6- موسيقی شعر را نه بر پايه ی افاعيل عروضی بلکه بر اساس زيبايی شناسی کلام و کلمه می سنجد و
7- به ايجاز عشق مي ورزد.
اين خصوصيات ( که تا زمانی که آقای ترابی نفی اش نکند معتبر خواهد بود) شباهت بسياری با باورهای مکتب رمانتيسم دارد و بر عملگرايی اين شاعر صحه می گذارد. با چنين داوری ای ، طبيعی است که آقای ترابی به نقادی گرايش داشته و اين گرايش در شعرهای او ديدنی باشد. چهره ی منتقدِ معترضي که راوی اغلب شعرهای آقای ترابی از خود به نمايش می گذارد ريشه در همين گرايش دارد.
از سوی ديگر، او پنجره ی گشوده ای به سوی ادبيات جهان دارد و با نگاه انتقادی اش از زيباييهای اين چشم انداز بهره های بسيار برده است و ما نيز که خواننده ی شعرهای اوييم بی نصيب نمانده ايم.
او گفته است:
«ا گرتو نيز پنجره ای داشتی به باغ بهار
هميشه مثل من از باغ می سرودی وگل »
آقای ترابی!
ما اين پنجره را از شعرهای شما داريم...
" و "
سید اکبر میر جعفری
عنوان اين نوشته « و » است ، يعني واو عطف ، نه واو كه يكي از حروف الفباست ! توضيح مي دهم كه چرا « و » .
حقيقت اين است كه ضياءالدين ترابي را با واو عطف مي شناسم ، آن هم واو عطف در انتهاي سطرهاي شعرش . راستي چرا بايد مصرع يا بند شعري با « و » به پايان برسد ؟ بهتر نيست هر كجا در پايان مصرعي به واو رسيديم آن را به مصرع بعدي متصل كنيم ؟ چرا ترابي چنين نمي كند ؟ همين چند روز پيش از وي خواستم يكي دو نمونه از شعرهايش را در اختيارم بگذارد .. لطف كرد و اين شعر را با دست خط خودش به من داد كه اتفاقا چند واو مهم دارد :
و اما دون كيشوتي كه با دوچرخه سفر مي كند
به دور جهان
يقين چيزي كم دارد
با اين همه هركس حدس خودش را مي زند و
دون كيشوت حدس خودش را
بالا رفتن از نردبان پست مدرنيسم اين آفت ها را هم دارد
بقيه ي شعر را نمي آورم ولي بدانيد چند « و » عطف ديگر در ادامه ي همين شعر هست !
***
شعر آيينه ي تمام نماي رفتار و سلوك شاعر نيست اما معتقدم در شعر مي توان بخش هايي از رفتار و كردار شاعر را تماشا كرد . نمي گويم مثلا اگر شاعري ريش پرفسوريش را رنگ مي كند يا سيگارش را در جورابش مي گذارد ، حتما از واو عطف در انتهاي مصرع هاي شعرش استفاده مي كند ! و اگر دست از اين كارها بردارد ، شايد ديگر اصلا از واو استفاده نكند . اما مطمئنم واو عطف به بخشي از وجود ضياءالدين ترابي مربوط است .
واو عطف يعني حرفهاي گوينده يا شاعر ، به جاي ديگري از اين عالم معطوف است ومعطوف بودن با عاطفه ـ كه رابطه اي بين آدمي و اطراف است ـ بي ارتباط نيست و مي خواهم از همين جا به طرز غير مترقبه اي نتيجه بگيرم واو عطف در شعر ترابي نشانه ي عاطفه ي اوست ، گرچه شايد هيچ كس ـجز اهالي منزل ايشان ـ از ايشان نشنيده باشد : عزيزم !
ترابي اصلا اهل اين گونه اداها نيست اما اين دليل نمي شود كه دلش براي كسي مثلا مجید سعدآبادی تنگ نشود يا براي دستگيري ، به « پاره خط » سينا عليمحمدي مقدمه ننويسد .
ترابي به همين راحتي كسي را به وجودش راه نمي دهد . دوستي با او حتما « گمركي » مي خواهد و اين شايد بي ارتباط با سوابق ايشان نباشد .
برگرديم به واو عطف ؛ همين شعري كه اتفاقي از او گرفتم و اين جا به عنوان نمونه آوردم . اصلا با واو شروع شده است و اين يعني همه ي حرفهاي من « يعني ترابي » به بي گرانگي ديگري وصل است و اين شعر فقط چشمه اي معطوف به آن است .
ترابي توانسته با همين واو به ظاهر كوچك ، تشخصي به شعر خود ببخشد .اين روزها كمتر شاعري را مي شناسم كه مانند ترابي به شعرهايش شبيه باشد . شعرهاي ترابي شبيه خود اوست . با همان جديت و عاري از عواطف افراطي و سرريز كه خواننده هاي امروزي چندان نيازي به آن ندارد .
ترابي خواننده ي خود را متقاعد كرده است كه پايان سطر ، پایان عطف نيست و عطف هاي ما نبايد در ميانه ي حرف هايمان گم شوند .
نسلهايي كه معتقدند شعر از جايي مي آيد
ضیاءالدین ترابی
در پاسخ به اين سوالها :
شاعر اگر زندگيش از شعر تامين شود يعني چه ؟
تحصيل در رشته هاي موازي ، به شعر كمك مي كند ؟
شما به بزرگان در شعر اعتقاد داريد و از آنها نام مي بريد ؟
بيشتر به شعر تمايل داريد يا ترجمه ؟
جريان نقد در ايران معاصر چگونه است و تا كنون نقد نقد چه جايگاهي داشته ؟
شعر امروز به پدر شعر ، يا به گونه اي ديگر به صنف شعر نياز دارد ؟
امروزها همه جا صحبت از بحران است . بحران شعر ، بحران نقد ، بحران مخاطب ، و از اينكه چگونه مي توان از اين بحرانها گذشت و جان به سلامت برد ؛ شعر گفت و شعر خوب گفت . شعري كه بتواند براي خودش مخاطبي پيدا كند و به گونه اي به نقد خود و جهان بنشيند . بحران شعر كه حل بشود ، بقيه بحرانها حل مي شود . مشكل ما خود شعر است : اينكه شعر چيست ؟ از كجا مي آيد و چه نسبتي است بين شعر امروز ما با شعر ديروز و شعر آيندگان .
چرا كه شعر يك رودخانه است ، رودخانه اي كه در مسير خود از گذشته به سوي آينده ، به ما ، و به ما رسيده است . و من و شمايي كه امروزه شعر مي گوييم تنها چند قطره اي از اين رودخانه خروشان هستيم و اين يعني رابطه ي بينامتني بين شعر من و جهان . جهان شعري كه محدود به مرزها نمي شود و به زبانها و قومها و مليتها هم .
شاعري كه در گوشه ي دور افتاده ي آفريقا شعر مي گويد ، همانقدر از اين رودخانه سهم دارد كه شاعري در آمريكا و اروپا . و همين طور شاعري كه در گوشه ي دورافتاده ديگري از جهان : از آلاسكا بگير و از اسكيموها كه نمي دانم شعر مي گويند يا نه ؟ نه زبانشان را مي شناسم و نه چيزي درباره شان خوانده ام . فقط مي دانم كه مثل ما انسانند و به همين دليل هم فكر مي كنم شعر مي گويند . براي اينكه شعر مثل نقاشي ، مثل موسيقي ، مثل پيكرتراشي و بقيه هنرها ، از ويژگي هاي ذاتي و دروني انسان است كه به ناگزير مي آيد و شاعر در حقيقت نويسنده اي بيش نيست . نويسنده اي كه وظيفه اش نوشتن شعر است . چنين است كه شعر اتفاق مي افتد . البته به صورت ماده اي خام كه نياز به پرورش ، ويرايش و احتمالا آرايش دارد : مثل همه آرايه هاي كلامي كه براي آراستن و زيبا ساختن پيكره ي شعر به وجود آمده اند ...درست همين جاست كه موضوع نقد و منتقد مطرح مي شود و وظيفه اي كه منتقد شعر بر عهده دارد كه وظيفه سنگين تشخيص سره از ناسره و شعر از غير شعر است . رودخانه اي كه راه مي افتد ، در مسير خود هر چه هست را با خود مي برد ، برايش خس و خاشاك و گل و سبزه فرقي نمي كند ؛ پس شاعر بايد پيش از ديگران خودش به نقد شعر خودش بپردازد و تلاش كند شعرش را به زلالي لازمه شعر برساند .
رسيدن به زلالي و شفافي آسان نيست ، نياز به خواندن و تجربه كردن دارد و آشنا شدن با اصول و موازيني كه از ديرباز ـ در كل جهان ـ به رشد و تكامل شعر كمك كرده است .
چنين است كه يك شاعر بايد به آنچه كه آمده است دل خوش نكند و بداند كه بهتر از آن هم مي تواند باشد . پس بكوشد تا به بهترين ها برسد و اين يعني آغاز سير و سفري طولاني و طاقت فرسا . هر كسي كه در خود ، توان چنين رياضت كشيدن هاي بي پايان را نمي بيند ، بهتر كه كنار بكشد و جايش را به ديگران بسپارد .به ديگراني كه پشت سر هم ، از راه مي رسند و يا در مسير رودخانه قرار مي گيرند و چه بخواهند و چه نخواهند به وسيله رودخانه به پيش رانده مي شوند .
ناگفته خود پيداست كسي كه شنا بلد نباشد ، در اين رودخانه خروشان غرق مي شود ، نه صدايي به جايي مي رسد و نه خودش .
پس شاعري كه مي خواهد در مسير اين رودخانه زنده بماند و جان به سلامت به در برد ، بايد شعر را بشناسد و با فن هاي شعر در زمانه خود آشنا شود و خودش را براي شناگري در چنين رودخانه ي شگفتي آماده كند ، گيرم كه با تمام تلاشي كه به خرج مي دهد ، در نهايت تنها چند روزي ، و يا چند سالي مي تواند روي آب بماند ، و بالاخره دير يا زود ، توش و توانش را از دست مي دهد و مثل بقيه به غرق و غرقه شدن رضايت مي دهد . و اين سرنوشت طبيعي شاعران است و هيچ شاعر توانايي ، نمي تواند براي هميشه در مسير شتابناك اين رودخانه بايستد و خودش را به خطر نيندازد . هر شاعري ـ هر چقدر هم كه توانا باشد ـ رفتني است و بايد جايش را به شاعران جواني بسپارد كه از راه رسيده اند .
ولي اين به معني تمام شدن شاعران نيست . چرا كه گفتم شعر رودخانه است . اما رودخانه اي از شعر كه چيزي نيست ، جز انباشت شعرهاي خوب شاعران توانا ، كه قطره قطره در طول زمان جريان يافته و تبديل به رودخانه اي بزرگ شده است : رودخانه اي كه هر چه پيش مي رود ، بزرگ تر و غني تر مي شود ، با انبوهي از شعرهاي شاعران بزرگ و نام آور ، كه بايد فرصت داشت و تمامشان را خواند و از هر يك بهره اي گرفت .
آموزش شعر چيزي جز همين خواندن ها و نوشتن ها نيست كه صد البته به دريايي مي ماند بي پايان ، كه هرچه ورقش بزني و بخواني ، باز به جايي نمي رسي . با اين همه ، هر شاعر خوبي تلاش مي كند تا حد توان خود از آن بهره بگيرد ، بخواند و تجربه كند و از تجربه ي شكست ها و موفقيت هاي ديگران ، در بهتر شدن شعرهايش سود ببرد .
به خاطر همين هم شاعران بزرگ جهان ، به ترجمه شعر ديگران مي پردازند و بهترين ترجمه شعرها را مي توان بين ترجمه هاي اين شاعران بزرگ پيدا كرد . نيازي به مثال زدن نيست و نام بردن از كسي يا كساني كه ضمن سرودن شعر ، دستي در ترجمه شعر داشته اند . در ايران هم همين واقعيت حاكم است و در بين شاعران بزرگ و مطرح زمانه ، احمد شاملو را مي توان مثال زد كه در كنار شعر گفتن و از شعر گفتن ، دست به ترجمه نيز مي زند و ترجمه هاي خوبي از خود به يادگار گذاشته است . به خاطر همين هم نام شاملو علاوه بر شاعري ، در ترجمه شعر هم هميشه مطرح بوده است . با ترجمه هاي خوبش از لوركا ، ناظم حكمت و حتي شاعران شعرهاي هايكو ژاپن .
قصدم توجيه خودم نيست ، چرا كه شعر و ترجمه شعر دست خودم نيست . شعر مي گويم ، چون ناگزيرم و اين بخشي از هستي من است . من آمده ام كه شعر بگويم و اما شعر مي خوانم ، به ويژه با اندك مايه آشنايي كه با زبان انگليسي دارم ، شعر جهان را تا آنجا كه به انگليسي ترجمه شده است ، مي خوانم و دريغم مي آيد وقتي شعر خوبي مي خوانم و لذت مي برم ، اين لذت را با ديگران قسمت نكنم ، پس اگر فرصتي دست دهد ترجمه اش مي كنم ، البته به هيات شعري خواندني و زبان و بياني در خور شعر ـ كه خود بحث جداگانه اي ست در ترجمه شعر ـ تا ديگران نيز با لذت متن چنين شعرهايي آشنا شوند . همين طور است اگر داستان خوبي بخوانم ، ترجمه اش مي كنم .
البته نه به صورت حرفه اي ، چرا كه اصلا هر كار هنري كه به صورت حرفه و شغل ثابت دربيايد سرانجام به " توليد براي درآمد " مي انجامد و كاري مي شود تكراري كه نه به خاطر لذت بردن و لذت هنري ، بلكه براي توليد و كسب درآمد و به نوعي امرار معاش و گذراندن زندگي صورت مي گيرد ، كه آفت بزرگ هنر است . همين طور است خواندن ادبيات ، يعني تحصيل در رشته ادبيات كه در نهايت به گرفتن مدركي در حد كارشناسي تا دكترا پيش مي رود و مدركي مي شود براي تدريس و تكرار متن هايي از پيش تعيين شده كه حاصلش به گونه اي به بن بست كشيده شده است و ماندن در نيمه راه ، البته نه براي همه ، بلكه براي كساني كه استعدادي دارند و دلشان مي خواهد در عرصه شعر و ادب به جايي و جايگاهي برسند . و گرنه خواندن ادبيات و تدريس آن در همه سطح هاي ابتدايي تا پيش رفته دانشگاهي لازم است و كسي منكر ارزش و اهميت آن نيست ، ولي نه براي شاعران و نويسندگاني كه مي خواهند آزادانه در شعر و داستان ، دست به تجربه هاي نويي بزنند ، كه البته روياروي سنت ها و ادبيات كلاسيك و رسمي قرار دارد .
براي اينكه هيچ شاعر و نويسنده اي بدون پشت سر گذاشتن شاعران و نويسندگان پيش از خود ، و خطر كردن و حذر كردن هاي پي در پي نمي تواند از حد و مرز ادبيات كلاسيك يا رسمي شده بگذرد و اين كار به گونه اي نياز به آزادي و آزادگي دارد ، كه با حرفه اي شدن به مفهوم بالا در تضاد است . چرا كه هميشه الگوي ثابت " ره چنان رو كه رهروان رفتند " مانع رشد استعدادها مي شود . شاعر و نويسنده توانا و خلاق كسي است كه به موقع بتواند اين نصيحت بسيار بسيار خوب ، اما آزار دهنده را نديده بگيرد و " دل به دريا بزند " و " خطر كند " چرا كه بدون خطر و حذر ، كسي نمي تواند به حد خلاقيت هنري برسد . هنر خلاق نياز به آزادي ، آزاد انديشي و خطر و حذرهايي دارد كه با اين " ره چنان روها ... " نمي سازد .
حرف آخر اين كه اين يادداشت را انگار براي خودم مي نويسم يا مي خواستم براي خودم بنويسم كه حالا به صورت شبه مقاله اي درآمده است ، درست مثل بقيه كارهاي من ، مثل شعرهايي كه مي گويم يا ترجمه هايي كه مي كنم و حتي نقدهايي كه بر شعر شاعران مي نويسم ، گرچه از اين ميان اولي غير ارادي و اختياري است و اختيار من در حد دور ريختن و ناديده گرفتن شعري است كه آمده . ولي دو كار ديگر يعني ترجمه و نقد ، امري اختياري و عملي است آگاهانه كه با قصد قبلي صورت مي گيرد و من پيش از نوشتن و ترجمه كردن هم مي توانم از خير آن بگذرم ، كه معمولا هم چنين مي كنم . به قول معروف " به سري كه درد نمي كند دستمال نمي بندم " به من چه كه شعر معاصر ، گرفتار بحران شده است ويا شاعران بحران زده اند و مخاطب نيز مانده است سرگردان كه از بين اين همه شعرهاي متفاوت و غير متفاوت رنگارنگ ، كداميك شعر است و كداميك غير شعر ؟ گرچه با نوشتن نقدهاي هر چند گاهي ، به گونه اي خلاف اين عمل مي كنم و به گونه اي با طرح شعر يا شعرهاي خوبي كه خوانده ام تلاش مي كنم به مخاطب صميمي شعر امروز ، شعرهاي خوب را معرفي كنم تا خودش در مقايسه با شعرهاي ضعيف و بي ارزش ، آزادانه دست به انتخاب بزند و بتواند به تنهايي هم منتقد شعر باشد و هم خواننده شعر خوب ، گرچه با اين همه نمي توان وضعيت بحراني شعر امروز را ناديده گرفت ؛ آن هم با انبوه كتاب هاي شعري كه چاپ و منتشر مي شود ، بي آنكه بتواند براي خود ، مخاطبي دست و پا كند تا چه رسد به اينكه مطرح شود .
البته اين بدان معنا نيست كه شاعران ـ به ويژه شاعران جوان ـ نبايد كتاب شعر چاپ كنند ، بلكه بيشتر به اين معناست كه بايد راه چاره درستي پيدا كرد ، كه حتي بدون چاپ و نشر كتاب هم بتواند شاعر را به جامعه شعري معرفي كند . به گونه اي كه شاعران به راحتي بتوانند به شعر شاعران ديگر دسترسي داشته باشند و از تجربه هاي جديد آنان آگاه شوند . چرا كه در غير اين صورت فضاي شعر به خمودي و ركود مي كشد و اين بدترين حادثه اي است كه مي تواند براي شعر و شاعر اتفاق بيفتد .
با چنين دغدغه هايي است كه من هم مثل ديگران شعر مي گويم و هنوز هم به آن ادامه مي دهم ، ترجمه و نقد و تحقيق كه جاي خودش را دارد .

كوير
اين شعر را همين طوري مي نويسم
با ته مانده ي زغالي كه گيرانده بوديم
تا آتشي شايد
*
آب ، يادمان رفته بود اما بياوريم
چشم دوختيم به آسمان و باران
كه آمدنش را
نه من باور داشتم ، نه تو
مثل درخت پسته اي كه سايه اش امانمان داده بود
تا باور كنيم
اهل همين ولايتيم
به هر جا هم كه برويم باز مي گرديم
و مي گرديم
تا زغال سوخته اي پيدا بكنيم و
شعري بنويسيم
از پسته و كوير .
شباهت
گاوها را بايد به درخت مي بستيم و
اسب ها را به سنگ آسياب كنار حوض
ماهي ها چشم نداشتند گاوها را ببينند .
*
آن شب دير آمدم از مزرعه
جا به جا بستم اسبها و گاوها را در تاريكي
*
صبح كه شد نه گاو داشتم و نه اسب
ماهي ها گاوها را خورده بودند و رفته بودند به سراغ اسبها
و آن قدر بزرگ شده بودند كه در حوض جا نمي گرفتند
دريايي هم كه نداشتم از بي پولي
راه افتادم بيابان و سر از اين آبادي درآوردم
فقط فرصت كردم قلمي بردارم و كاغذي
كه در بي كاري خط خطي اش مي كنم
عكس هايي مي كشم شبيه گاو ، اسب و ماهي
و دريايي كه هيچ شباهتي به دريا ندارد .
يادگاري
شبيه عكس من كه مي خندي
آفتاب از درخت پايين مي آيد
تا عكسي بگيرد يادگاري با ما
درخت هم خم مي شود تا بيفتد در كادر .
*
ظاهرش كه مي كنيم
من نيستم
تو نيمه كاره اي
آفتاب شبيه ماه شده است و
درخت بيرون كادر
با سايه اي كه نيمي از كادر را پوشانده .
*
و اين تنها عكس يادگاري ماست
پيش از آنكه فيل ات ياد هندوستان بكند و
بروي سفر ظلمات و آب حياتي
كه من ته اش را بالا آورده ام قبلا .
مرواريد
دست از سر اين ماهي بردار و
سرت را بگذار پاي ماه و بخواب
خواب هاي نديده ي زيادي در راه است و
راه هاي نرفته ي زياد :
همين قدر كه خودت را پرت بكني وسط خليج و
چشمانت را ببندي
خواب نهنگ مي بيني و
ماهي هاي گنديده در ساحل
و بندري كه گامرونش به گل نشسته و
مرواريدهايش چپه شده است
به دريايي
كه غواص هايش را كوسه ها خورده اند و
روغن هايش را اختاپوس ها
فيثاغورس هم كه باشي
ناچاري خليج را دور بزني و
برگردي سر جاي اولت
هنوز اينجا مردي ايستاده است
كه تازيانه اش هم تو را مي ترساند و هم كوسه ها را .
زبان
به اين رودخانه ، نه
به اين تخته سنگ ، نه
به اين ماهي ها و
اين مرغ ماهي خواري كه نشسته روي تخته سنگ و
زل زده است به ماهي ها
چه بگويم
كه پيش از من نگفته باشند .
*
مرغ و ماهي همديگر را مي شناسند
رودخانه و تخته سنگ هم كه زبان نمي فهمند .
*
براي خودم مي گويم و
اين كوره هايي كه صدايم را مي بلعند و پس نمي دهند
پس نمي دهند
پس
نه
مي دهند .
سرگرمي
لازم نيست افلاطون گفته باشد يا فرويد
همين حرف هايي كه مي زنيد كافي ست
و اين چند روزي را هم كه بيرون از تيمارستان قدم زده ايد
به خاطر كج فهمي هاست
حالا هم تا كسي جايتان را بگيرد
بهتر كه برگرديد
نه هواي شهر را كثيف بكنيد و
نه اين همه كاغذ
محض سرگرمي هم كه شده
مي گويم تخته سياهي بدهند و
چند قطعه گچ
تا هر چه دلتان خواست بنويسيد و پاك كنيد
مثل اين شعر
كه مي خواهم پاكش بكنم الان .
موزون
هر چقدر هم كه كلاغ باشيد باز هم پرنده ايد
و هيچ پرنده اي حق ندارد موقع آواز خواندن
چشم هايش را ببندد
اين را هم گفته باشم
تمام اين درخت ها مال من است
و هيچ پرنده اي حق ندارد بدون اجازه ي من
مهماني بدهد يا به مهماني برود .
يادتان باشد غار غار كردنتان هم بايد
موزون و مرتب باشد
به لهجه ي شيرين تهراني .
ناتمام
پاييز نيست كه مي آيد
ما را ست
اداي پاييز را در مي آورد
و اين گوي سرخي هم كه مي بيني
قلب من است
كه آويخته ام بخشكد در باد
بوي سيبي هم كه مي آيد ساختگي ست
مثل همين چشم انداز روياروي
*
هوس كرده اي باشد
اين قلم اين هم كاغذ .
سرسام
هرم ها را به قصدي ساخته بودند و چرا كه نمي دانيم
فقط مي دانيم كه ساخته بودند
درست مثل معبدهاي ماياها
كه انگار عكس برگردان هرم هاي سه گانه اند
كه در گذر از دريا
اندكي رنگ ها و طرح هايشان به هم خورده است
شايد هم براي حفظ تعادل زمين ساخته بودند
مثل دو بال
در دو پهلويش
تا هم كج نشود
و هم خارج از مدارش در گردش
كه باز معلوم نيست چرا مي گردد و تا كي .
*
سرسام كه مي گيريم فقط فحشي مي دهيم و فريادي
كه نه كسي مي شنود
و نه انگار كه قرار است بشنود .
جادو
فقط اندكي اسب مي خواستم و هوا
و زميني گسترده .
نه قصد گريز داشتم و
نه سببي براي گريز .
مي خواستم هواي تازه اي بخورم و آبي
اسب اما سركش بود و
زمين ناهموار
و تا آمدم به خودم بجنبم
قدم در سرزميني بيگانه گذاشته بودم
دوره ام كردند و دستگير
نه بهانه اي داشتم
نه جوازي
جز شعري
كه تا پيدايش كردند راحت شدم
رسم غريبي داشتند
شاعران را جادوگر مي دانستند و
شعر را جادو
جادو چشم هاي تو بود اما .
چراغ
از اين چراغ كه بگذريم
فرصت داريم
سيگاري روشن بكنيم و بخنديم
چراغ بعدي
حتما قرمز است
سيگارت را زود تمام كن و
كمربندت را ببند
مواظب نفس كشيدنت هم باش
با پولي كه داريم
فقط مي توانيم
اتاقي كرايه بكنيم و
لقمه ناني
حالا اگر دلت مي خواهد بخندي ، بخند .
كيش
حالا كه مي نشينم اينجا و
چشم مي دوزم بر آب ها و ماهي ها
احساس مي كنم
فقط تو را كم دارم و جواني ام
كه معلوم نيست الان
كجاي اقيانوس
سرگردان اند
يا در كدام كشتي
با برده هايش يك دست
با ملوان هايش يك پا
و دزدهايش يك چشم
با مرواريدهايي كه بالا مي آيند از آب
چشمك مي زنند و
كشيده مي شوند
كش
كاش
كيش
و كشتي هايي كه خودم ساخته ام
با بازارها و باراندازهايش
و اين قناتي كه قرن هاست خشكيده
آن هم درست در همين جا
وسط دريا
و جزيره اي كه خودم ساخته ام
با همين دستهاي خودم .
برج
اين برج را بايد براي كاري ساخته باشند حتما
با اين شكل هندسي منظم و
اين سقف
كه آسمان را قاب گرفته است انگار
*
رصدي است
آرامگاهي است
يا نماد قدرتي
از ري
با دو دروازه ي باز
به هيات دو چشم به نگهباني
با كف پوشي جادويي
كه تكرار مي كند صداي گام هايمان را
تا جهان بشنود :
اين برج را بايد براي كاري ساخته باشند حتما .
مترسك
همين چند پرنده را بكشم
مي روم سري به گندم زار بزنم
فقط حواست باشد
تا من برگردم
مواظب پرنده ها باشي
كه نروند سر سردرختي ها
آخر تا اينجا برسند
كلي رنگ سبز خورده اند
*
يادت هم باشد
كسي اگر زنگ زد
اسم اش را بپرس و بگو :
ارباب رفته سر گندم زار
من مترسكم .
بازي
دلم را همين جا چال كرده ام
زير همين كنار
كنار همين رودخانه
هرچه مي گردم اما پيدايش نمي كنم
يقين دارم همين جا چالش كرده ام
حالا يا زمين جابه جا شده است در اين مدت يا رودخانه
و اين گنبد آبي بالاي سرم اما
بود يا نبود يادم نيست
آن هم با اين همه ستاره هاي نقاشي شده
و خورشيد و ماهي
كه پيدا مي شوند و گم به نوبت
درست مثل كودكي هامان كه بازي مي كرديم
زير همين كنار
كنار همين رودخانه .
كابوس
اين گاري چرا اينگونه يك ور افتاده است با چرخ هاش در هوا
اين گاري
*
تمام بيابان را دور مي زنم و بر مي گردم
هنوز گاري همان جا افتاده است با چرخ هاش در هوا
كركس ها رفته اند
اسكلت هايي بر جاي گذاشته اند و اين گاري
*
به دنبال تو مي گردم
به دنبال خودم مي گردم و اسب ها
*
نه اسبي ، نه اسكلتي
انگار از اول اين گاري همين طور يك ور افتاده بوده است اين جا
با چرخ هاش در هوا
بي هيچ اسبي و مسافري .
انگار
عكس تو را سنجاق مي كنم به قلبم و مي خوابم
مگر در خواب ببينم
اما نه تو را مي بينم نه عكس سنجاق شده ات را
*
تمام شب كابوس مي بينم
با گرگ هايي كه مي آيند و مي روند
با كفتارها و گوركن ها
اما نه تو مي آيي و نه خاطره ات .
و صبح كه بر مي خيزم
انگار از گورستان بازگشته ام
با تابوتي سنجاق شده بر دوشم
كه بايد با خود يدك بكشم
تمام روز در شهر .
*
به خوابم كه نمي آيي
به بيداري به ديدارم بيا .
كاش
وقتي پهلواني پير مي شود
كودكان خردسال به دنبالش مي افتند
سربه سرش مي گذارند و مي خندند
پهلوان بي چاره
*
وقتي شيري پير مي شود
گربه هاي بازيگوش به دنبالش مي افتند
از سر و كولش بالا مي روند و مي خندند
شير بي چاره
*
اي كاش نه پهلواني بود و نه شيري
و جهان جنگلي بود وحشي
با كودكان خردسال و گربه هاي بازيگوش
كه از صبح تا شب
به دنبال هم مي گذاشتند
از سر و كول هم بالا مي رفتند و مي خنديدند
كودكان و
گربه هاي بي چاره .
شا به سر
شرمنده ام كه شا به سر نيستم
و شانه هايم آنقدر پهن نيست
تا ستاره بارانش كنند .
*
نه اين ده كوره جاي آفتاب پرست بود
و نه اين نقشه كج و معوج چروكيده بر ديوار .
*
برگرد و خاطراتم را يك درميان بشمار و بپر
پلي كه ترك برداشته باشد چندان اعتبار ندارد
كه رويش آهسته قدم بزني
و رودخانه ي اين ده كوره سالهاست خشكيده است .
*
پس شانه هايم را نشانه بگير و شليك كن
چه جاي شرمندگي
شانه به سر نشد ، نشد
اين قدر پرنده ي بي خان و مان در جهان هست
كه گلوله ات هدر نرود
تو فقط نشانه بگير و ماشه را بچكان
حتما كسي هست كه تا گورستان بدرقه ام كند .
ميهماني
جهان خوش آمده بود پيش از من
ميز را چيده بود
ميوه ها را چيده بود
غذا ها را چيده بود
نوشيدني ها را
و خودش نشسته بود آن بالا
من كه آمدم ، ميهمان ها يكي يكي از راه رسيدند و
وقتي رفتند همه چيز تمام شده بود
ظرف هاي خالي مانده بود و جهان
زل زده به من و ظرف ها
كه بايد مي شستم و مي چيدم سر جاي اولشان
به خاطر همين دعوتم كرده بودند انگار .